دل نوشته های یک عاشق

شعر من از عذاب تو ، گزند تازیانه شد
ضجه ی مغرور تنم ، ترنم ترانه شد
حماسه ی زوال من ، در شب تلخ گم شدن
ضیافت خواب تو را ، قصه ی عاشقانه شد
برای رند در به در ، این من عاشق سفر
وای که بی کرانی حصار تو کرانه شد... ايرج جنتی عطائی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 12:18  توسط   | 

تو نمی دانی
چگونه خدا را
تیرباران می کنند
تا شیطان ها را بترسانند .
چگونه گل ها را گردن می زنند
و کبوتران را داغ .
چگونه خونِ نفت
در رگِ جوی هایِ طمع
دَلَمه می بندد .
چگونه درختان دار می شوند
و دست ها تازیانه .
و ایران چگونه
- تکه تکه می شود
زیرِ ساطورِ وحشت ... ايرج جنتی عطائی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 12:17  توسط   | 

تو اگر میداستی
که چه زخمی دارد
که چه دردی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
آه ای مرد چرا تنهائی ايرج جنتی عطائی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 12:16  توسط   | 

ای دوست ، از پرسیدن شرم مكن!
مگذار كه با زور ، مجبور به پذیرفتن شوی.
خود به دنبالش بگرد!
آن چه را كه خود نیاموخته یی، انگار كن كه نمی‌دانی...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 10:40  توسط   | 

روزگار...

در کتابهای کهن آمده است که فرزانه کیست
آنکه خود را از کشمکشهای جهان دور نگاه می دارد
عمر کوتاه را بدون بیم به سر می آورد
از زور بهره نمی جوید
بدی را با نیکی پاسخ می دهد
و آرزوهایش را فراموش می کند
اما اینهمه را من نمی توانم
به راستی که در روزگاری تیره زندگی می کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 10:39  توسط   | 

تیرباران...

تو نمی دانی
چگونه خدا را
تیرباران می کنند
تا شیطان ها را بترسانند .
چگونه گل ها را گردن می زنند
و کبوتران را داغ .
چگونه خونِ نفت
در رگِ جوی هایِ طمع
دَلَمه می بندد .
چگونه درختان دار می شوند
و دست ها تازیانه .
و ایران چگونه
- تکه تکه می شود
زیرِ ساطورِ وحشت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:49  توسط   | 

برای گفتن من شعرهم به گل مانده

نمانده عمری و صدهاسخن بدل مانده

صداکه محرم اسراربود دردمرا...

آنهم به پیش غم بزرگ من خجل مانده

ازدست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گرهم گله ای هست دگرحوصله ای نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:26  توسط   | 

حرفهای ناگفته...

حرفهاي ما هنوز ناتمام...
تا نگاه مي کني:
وقت رفتن است
بازهم همان حکايت هميشگي !
لحظه ي عظيمت تو ناگزير مي شود
آي...
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود!  قیصر امین پور

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:20  توسط   | 

زندگی

دیروز ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز ،او
ما را ...
فردا؟      (قیصرامین پور)
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:13  توسط   | 

دل دیوانه

دل دیوانه میشود از دوری یار

یار بیگانه میشود از دل های ساده و بی غبار


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 21:2  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر